أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

33

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

از حذيفهء عدوى روايت كرده‌اند كه : وى گفت : مرا پسر عمّى بود با جماعتى در بيابان گرفتار شده بودند و از تشنگى بر شرف هلاكت رسيده قدرى آب برگرفتم و بطلب پسر عمّ خود رفتم چون بوى رسيدم ويرا رمقى مانده بود « 1 » خواستم تا آب بوى دهم از پس پشت من نالهء بر آمد پسر عمّم اشارت كرد كه آب بوى ده برفتم ، هشام بن العاص را ديدم خواستم تا وى را آب دهم نالهء ديگر برآمد ؛ وى اشارت كرد كه آب بوى ده چون بوى رسيدم جان بداده بود با نزديك هشام آمدم تا آبش دهم وى نيز جان بداده بود با نزديك پسر عمّ خود آمدم وى نيز جان بداده بود گفتم : يا سبحان اللّه ايثار اين باشد [ وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ] . در خبرست كه : روزى امير المؤمنين على عليه السّلام جماعتى را ديد گفت ، من أنتم ؛ شما كيستيد ؟ - گفتند : ما متوكّلان‌ايم ؛ زندگانى بتوكّل كنيم ، گفت : توكّل شما بكجا رسيده باشد ؟ - گفتند : إذا وجدنا أكلنا و إذا فقدنا صبرنا ؛ اگر بيابيم بخوريم و اگر نيابيم صبر كنيم ، گفت عليه السّلام : هكذا يفعل الكلاب عندنا ، يعنى سگان بنزديك ما چنين ميكنند ، گفتند : يا امير المؤمنين پس توكّل چگونه بايد كردن ؟ - گفت : چنان كه ما ميكنيم ؛ چون نيابيم شكر كنيم و چون بيابيم ايثار كنيم . آنگه خداى تعالى گفت : [ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ ] و هر كه را از خسّت نفس و لؤم طبع و بخل نگاه دارند تا مخالفت نفس كند و بر نفس لوّامه و امّاره غلبه كند او از جملهء آنان باشد كه فلاح و ظفر يافته باشند و بمراد و مطلوب خود رسيده . مردى عبد اللّه مسعود را گفت كه : مىترسم كه هلاك باشم گفت : چرا ؟ - گفت : براى آنكه خداى تعالى ميگويد : [ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ] و من شحيحم و از دست من هيچ چيزى بيرون نيايد ، گفت : [ شحّ ] نه اين باشد [ شحّ ] آن باشد كه مال خود نگاه دارى و از مال برادر خود خورى بظلم ، اين كه تو ميگوئى بخل است و « بخل » بدخوى باشد . انس مالك روايت كرد از رسول ( ص ) كه : هر كه او زكات بدهد و مهمان را طعام دهد و در نائبهء كه افتد خرجى كند او برى باشد از شحّ نفس . جابر انصارى

--> ( 1 ) - در بعضى نسخ : « باقى بود » و در بعضى ديگر : « باقى مانده بود » .